صفحه خاطرات دفاع مقدس من

 

يا محول الحول و الاحوال 

  چند روزی است که به دلیل سفرهای نوروزی دسترسی به اینترنت نداشتم. امروز که سفرهای نوروزی حقیر به اتمام رسید،به اینترنت دسترسی پیدا کردم. در هر حال با تاخیر سال جدید را به همه ایرانیان و فارسی زبان ها تبریک می گویم. امیدوارم که همه ما بتوانیم در اول سال جدید اعمال سال گذشته را بررسی و نقاط ضعف خود را برطرف و نقاط قوت را هر چه بیشتر تقویت کنیم. از شما دوستان چه پنهان، من هم چنین تصمیمی گرفته ام. هیچ وقت سال 1364 را فراموش نمی کنم. در آن سال در شلمچه بودیم. در خط مقدم دشمن بین ما و خودش از ترس نفوذ ایرانی ها آب انداخته بود. در آن سال من فرمانده یک دسته از گردان یازهرا(س) از لشکر 14 امام حسین(ع)بودم. به رسم ایرانی ها یک هفت سین از سنگ، سمباده، سکه، سرنیزه، سفره، سعید( یکی از همرزمان) و سنگر درست کرده بودیم. حدود 1 ماه بعد سعید هفت سینمان شهید شد.موقع سال تحویل کلی تیر هوایی زدیم. دشمن که ترسیده بود، منطقه را گلوله باران کرد. ولی به دلیل شناختی که ما داشتیم با پناه گرفتن در سنگر ها هیچ تلفاتی ندادیم. واقعا دوران خوبی بود. هر چند من 4 بار در جبهه ها مجروح شدم و دوستان زیادی از همرزمانم شهید شدند ولی واقعا آن دوران فراموش نشدنی است.  

آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب

 با صد هزار زینت و آرایش عجیب

شاید که مرد پیر بدین گه جوان شود

گیتی بدیل یافت شباب از پی شبیب

چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد

 لشکرش ابر تیره و باد صبا نقیب

نفاط، برق روشن و تندرش طبل زن

 دیدم هزار خیل و ندیدم چنین مهیب

خورشید زابر تیره دهد روی گاه گاه

 چونان حصاری که گذر دارد از رقیب

یک چند روزگار جهان دردمند بود

 به شد که یافت بوی سمن را دوای طیب

باران مشکبوی ببارد نو به نو

 و ز برف برکشید یکی حله قصیب

گنجی که برف پیش همی داشت گل گرفت

هر جو یکی که خشک همی بود شد رطیب

لاله میان کشت درخشد همی ز دور

 چون پنجه عروس به حنا شد خضیب

بلبل همی بخواند بر شاخسار بید

 سار از درخت سرو مر او را شده مجیب

        رودکی

 

بازهم نوروز 1364

 

همانطوري كه در مطلب قبلی نوشتم در سال ١٣۶۴ در منطقه شلمچه(پاسگاه زید عراق) بودیم. در روز دوم فروردین فرمانده گردان فرماندهان ردها را در سنگر فرماندهی جمع کرد و گروهی از دانشجویان اصفهانی را که تصمیم گرفته بودند عید را در جبهه ها بگذرانند به ما معرفی کرد. در بین این دانشجویان یک دانشجوی رشته عمران وجود داشت که  به دسته ما معرفی شد. ایشان را به سنگرهای مختلف بردم و به بچه ها معرفی کردم. از همان اول به تمام سنگرهای ما ایراد گرفت و می گفت که سنگرها استحکام لازم را ندارد. به دلیل آبی که دشمن بین خط ما و خودش رها کرده بود ما مجبور شده بودیم خاکریز را  حدود ١٠٠ متر عقب تر  از خط اصلی ایجاد کنیم و با استفاده از پل های شناور ارتباط خود را با خاکریز جلوتر حفظ کنیم و سنگرهای نگهبانی را در همان خاکریز جلو ایجاد کنیم. تا آنجایی که ذهنم یاری می دهد نام خانوادگی دانشجوی ذکر شده کلوشانی بود. ایشان تا روز ٢٠ فروردین همراه ما بود و در طول روز با بچه های دسته در حال ایجاد تغییر و محکم تر کردن سنگرها بود.  انرژی زیادی داشت. در هفته دوم واقعاً بچه ها خسته شده بودند و آرزو می کردند که زود تر می رفت. در روز ٢٠ فروردین ایشان  برای خداحافظی به سنگرهای دسته رفت و پس از خداحافظی  به سنگر ما آمد و گفت که پس از خواندن نماز ظهر و خوردن نهار  می رود. برای رفع حاجت و گرفتن وضو به سرویس بهداشتی رفت. سرویس های بهداشتی در خط مقدم با گونی های پر از خاک ایجاد می شد و فاضلاب آن نیز با حفر گودال و پوشش آن پلاستیک بود. ظاهراً آقای کلوشانی در حال رفع حاجت بود که  صدای زوزه خمپاره ١٢٠ و انفجار آن را شنیدم. سریعاً به بیرون آمدم و دیدم که خمپاره به نزدیکی های سرویس بهداشتی خورده، وقتی که نزدیک تر رفتم متوجه شدم که خمپاره به محل فاضلاب خورده، در همین حال  کلوشانی از سرویس خارج شد. خوشبختانه مجروح نشده بود ولی فاضلاب سرویس بهداشتی تمام بدن او را فرا گرفته بود. یکی از بچه های دسته که خیلی شوخ طبع بود به او گفت جناب مهندس در این چند روز خیلی ما را اذیت کردی،  نمردیم و دیدیم آه ما تو را گرفت. آقای کلوشانی پس از عوض کردن لباس ها خداحافظی کرد و رفت و دیگراو را ندیدم. پس از پایان جنگ و قبول شدن اینجانب در دانشگاه صنعتی اصفهان ، عکس او را در مسجد دانشگاه دیدم. بله او در عملیات کربلای ۵ در سال ١٣۶۵ در منطقه شلمچه شهید شده بود. واقعاً انسان مخلص و پر کاری بود.  

 

خاطره ای از عملیات کربلای 5 (قسمت اول)

دوستی به نام علی مقیمی داشتم که از کودکی با هم بودیم. به دلیل این که مزارع کشاورزی ما در کنار هم واقع بود، هم در مدسه و هم در تعطیلات با هم بودیم . در دبیرستان  او در رشته ریاضی و من در رشته تجربی تحصیل می کردم. در سال 61 تصمیم گرفتیم با هم به جبهه برویم. می دانستیم که خانواده ها مخالفت می کنند به همین دلیل مدارک مورد نیاز مانند رضایت نامه والدین را جعل کرده بودیم. روزی که می خواستیم به پادگان آموزشی برویم برای این که خانواده ها متوجه نشوند برای اعزام با کیف و کتاب به بسیج رفتیم. سوار مینی بوس شدیم تا به پادگان نجف آباد برویم. من و علی در انتهای مینی بوس نشسته بودیم.پدر علی در همان نزدیکی های ساختمان بسیج مغازه ای داشت که درآن نبات و آب نبات تولید می کرد.. هنوز مینی بوس حرکت نکرده بود که من متوجه شدم پدر او از کنار مینی بوس در حال حرکت است. ایشان متوجه شد که من در داخل مینی بوس نشسته ام. احتمال داشت که از نقشه ما با خبر بوده است.  سریع به داخل مینی بوس آمد و وقتی متوجه شد برای آموزش به پادگان می رویم  با عصبانیت علی را پیاده کرد. می خواست مرا هم پیاده کند که من مقاومت کردم. آن روز من به پادگان رفتم و علی نیز چند ماه بعد موفق شد دوره آموزشی را بگذراند و به جبهه بیاید.  ما در طول مدت جبهه تقریباً اکثر مواقع با هم بودیم. من در کنار حضور در جبهه درس هم می خواندم. برادر بزرگتر علی که کارمند بنیاد شهید خوانسار بود به من می گفت که به علی هم توصیه کن درسش را بخواند. جواب علی به توصیه های  من این بود که  "من که شهید می شوم و نیازی به درس خواندن ندارم ". عملیات کربلای 5 با هم در گردان یازهرای لشکر 14 امام حسین(ع) اصفهان بودیم. در دو مرحله عملیات در تاریخ های 20/10 و 24/10/1365 عملیات، گردان ما شرکت کرد و خوشبختانه با کمترین تلفات تنایج خوبی گرفتیم. . در آن زمان اکثر بچه های خوانسار در گردان امام سجاد(ع) بودند. فرمانده گردان نیز یکی از دوستان خوانساری به نام سید اکبر صادقی بود. سید اکبر تلاش زیادی کرد تا چند نفر از جمله من و علی را که در گردان یازهرا بودیم به گردان امام سجاد منتقل کند ولی به دلیل مسئولیتی که در گردان داشتیم، فرمانده گردان یازهرا موافقت نکرد.  در یکی از مراحل عملیات تعداد زیادی از بچه های گردان امام سجاد از جمله سید اکبر فرمانده گردان شهید شدند. همزمان با شهادت تعدادی از دوستان خوانساری در گردان امام سجاد به گردان ما نیز به دلیل شرکت در دو مرحله عملیات و خستگی مرخصی داده شد. همزمان با مرخصی مراسم تشییع جنازه سید اکبر و حدود 20 نفر از همرزمانش از جمله معاون ایشان به نام سید سعید میرباقری برگزار شد. واقعا صحنه عجیبی بود در شهری که آن زمان شاید 15 هزار نفر جمعیت داشت در یک مراسم تعداد زیادی از بهترین جوانان شهر که به خاطر دفاع از سرزمین خود  جان خود را فدا کرده بودند، برای خاک سپاری بر دوش مردم بدرقه می شدند. در این مراسم علی حال عجیبی داشت. بعد از آن روز علی دیگر آن علی گذشته نبود. مرتب گوشه نشینی می کرد و کمتر حرف می زد. بعضی وقت ها من سوالات خود و دیگر دوستان را در رابطه با رفتارش با او مطرح می کردم ولی او پاسخ روشنی نمی داد. مرخصی ما تمام شد و ما مجدداً به جبهه برگشتیم. عملیات کربلای 5 همچنان ادامه داشت. پس از سازماندهی گردان ما در تاریخ 4/12/1365 برای انجام عملیات به منطقه نهر جاسم شلمچه منتقل شد. پس از تشریح نقشه عملیات مشخص شد که گردان باید از کنار خاکریزهای نونی شکل که توسط کارشناسان اسراییلی برای عراقی ها طراحی شده بود، حرکت کرده و از پشت این قسمت از خط دشمن که بسیار پیچیده بود دشمن را محاصره و سپس مواضع دشمن را به تصرف خود درآورد. من به عنوان اولین نفر ستون بودم . نیروهای گردان در یک ستون با فاصله کنار خاکریز  نشسته بودند. ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود. برخی از دوستان برای خداحافظی می آمدند و التماس دعا و طلب شفاعت می کردند. دوستم علی هم که در یکی دیگر از گروهان های گردان بود کنارم  آمد و بیش از اندازه خوشحال به نظر می رسید. به او گفتم که مدتی است خوشحالی تو را ندیده بودم چه شده که امشب اینقدر خوشحالی. پس از کمی تامل گفت "از روز تشییع جنازه  بچه ها به این طرف دنیا دیگر برای من ارزشی نداشت و واقعا حال عجیبی داشتم. دیشب پس از خواندن نماز شب و راز و نیاز فراوان به خدا گفتم  که دیگر طاقت ماندن در این دنیا را ندارم. در حال سجده بودم که به خواب رفتم که شهیدسید سعید میرباقری به خوابم آمد. در عالم خواب به او گفتم سید شما خیلی نامردی کردید که خودتان رفتید و مرا تنها گذاشتید. سید به من گفت علی جان ناراحت نباش آمده ام به تو مژده بدهم که آماده باش فردا شب مجدداً می آیم و تو را با خود می برم."  علی پس از گفتن این جملات به من گفت که من فکر می کنم امشب همان شب موعود است. علی با من خدا خافظی کرد و رفت. ساعت 1 شب عملیات شروع شد و ما تا صبح با عراقی ها درگیر بودیم. حدود ساعت 10 صبح موفق شدیم مقاومت عراقی ها را در هم شکنیم و  با تسلیم شدن حدود 300 عراقی منطقه به تصرف ما درآمد. بعد از پایان عملیات دلشوره عجیبی داشتم و مرتب سراغ علی را می گرفتم. واحد تعاون لشکر به جمع آوری شهدا و مجروحان مشغول بود به مسئول آن ها مراجعه کردم و لیست شهدا را خواستم. آری در آن لیست نفر سوم علی بود. به محل جمع آوری شهدا رفتم و دیدم که علی چه آرام در کنار دیگر شهدا به خواب ابدی رفته است.(ادامه دارد) 

   

خاطره ای از عملیات کربلای 5 (قسمت دوم)

 

 

پس از شهادت علی به شدت حالم گرفته شده بود. در زمان انتقال شهدا متوجه شدم دوستانی مانند کمال اسدی، محمد مهدوی، حمید توحیدی(دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه اصفهان که در ترم پاییز سال 1365 رتبه ممتاز را کسب نموده بود)، ناصر توکلی(دبیر زبان انگلیسی)، و... شهید شده بودند. تعدادی از فرماندهان گروهان ها و دسته ها نیز شهید یا مجروح شده بودند. مشخص بود که به دلیل اهمیت منطقه دشمن اقدام به پاتک می کند. پس از انتقال شهدا، مجروحین و اسرا سریعا اقدام به ساختن سنگرها و به نظم درآوردن خط جدید شدیم. یک قسمتی از خط فاقد خاکریز بود. وقتی دشمن متوجه این فضا شد، با آتش سنگین مانع از انتقال مهمات و تدارکات شد به طوری که تعدادی از خودروها در همان محل هدف گلوله های دشمن قرار می گرفتند. به اتفاق دوستانی مانند محمد بهرامی فر و شهید محمود عزیزی اقدام به ساخت سنگر برای خودمان نمودیم. آن روز دشمن چند پاتک محدود انجام داد و ما نیز  موفق شدیم آن ها را مجبور به عقب نشینی کنیم. کم کم به غروب آفتاب نزدیک می شدیم.  غروب آفتاب جنوب بسیار غم انگیز است. اولین غروب آفتاب جنوب بدون دوست عزیزی مانند علی را باید تجربه می کردم. آن روز من احساس عجیبی داشتم. غروب آفتاب همزمان با گلوله باران سنگین دشمن بود. در گوشه ای از خاکریز نشستم و به شدت گریستم. خاطراتی که با علی و دیگر دوستان شهید داشتم مانند یک نوار از ذهنم گذشت . به جرات می گویم آن غروب آفتاب را تقریبا هر روز به یاد می آورم و به عنوان یک پشتوانه معنوی برایم بوده و است. شب را در سنگرهایی که درست کرده بودیم،به صبح رساندیم. صبح روز بعد از طرف فرماندهی پیغام رسید که دشمن تصمیم دارد منطقه را بازپس بگیرد. از صبح شروع به شخم کردن منطقه با خمپاره، تانک و گلوله 106 نمود. شرایط آنقدر سخت شده بود که در هر سنگری که 2 یا 3 نفر را برای دفاع گذاشته بودیم، بعد از مدت زمان اندکی متوجه می شدیم به دلیل آتش سنگین شهید یا مجروح شده اند. بزرگترین پاتک دشمن در ساعت ١٢ اتفاق افتاد که تانک های دشمن شروع به پیش روی کردند. من مرتب به بچه ها در طول خط سر می زدم. وقتی تانک ها نزدیک شدند با آرپی جی شروع به زدن آن ها نمودیم. به حول و قوه خدا تعدادی از تانک ها منهدم شدند و شروع به عقب نشینی کردند. آنقدر آرپی جی زده بودم که گوشم چیزی نمی شنید. در طول خط که حرکت می کردم می دیدم با صدای زوزه خمپاره ها و گلوله ها بچه ها دراز می کشند ولی من که صدایی نمی شنیدم. حتی صدای بچه ها را که با من صحبت می کردند نمی شنیدم و فقط می دیدم لبهایشان تکان می خورد. بعد از بازدید خط به کنار سنگر خودمان برگشتم در همین لحظه خمپاره ای در نزدیکی ها منفجر می شود و ترکش های آن به سر و گوش وصورت و گردن من اصابت می کند و در همان لحظه بی هوش می شوم. این قسمت از واقعه درک آن بسیار سخت است. چون همان لحظه که ترکش خوردم  انگار روح من در حال جدا شدن از بدن بود.برای یک لحظه کوتاه از بالا می دیدم که از گوشم خون فوران می کند و دوستان  چگونه در حال بستن زخم من و جابجا کردن من هستند. هر چه تلاش می کردم کاری بکنم و یا به بچه ها بگویم چرا جسم من را جابجا می کنید نمی توانستم و فقط یک نظاره گر بودم. بعد از این چیری متوجه نشدم. واز آن تاریخ تا عید سال 66 به مدت 25 روز در حالت کما بودم. بعد از به هوش آمدن متوجه شدم که سمت راست بدنم تقریبا فلج شده است تا شهریور همان سال تعداد زیادی عمل جراحی روی بدنم انجام شد و تقریباً توانستم فعالیت های روزمره خود را از سر بگیرم. پس از آن در مهر همان سال با اسرار بچه ها به گردان برگشتم و حال و هوای جبهه تاثیر زیادی در بهتر شدن شرایط جسمی ام داشت.

 

 

عملیاتی با رمز یا زهرا(قسمت اول)

 

ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم             محتاج عطا و کرم فاطمه ایم

عمریست که از داغ غمش سوخته ایم             دلسوخته عمر کم فاطمه ایم

 

 این ایام مصادف با دهه فاطمیه است. ضمن عرض تسلیت شهادت بی بی دو عالم به همین مناسبت خاطره ای از عملیات کربلای 5 که یکی از بزرگ ترین عملیات های دفاع مقدس بود و با رمز مبارک یا فاطمه الزهرا(س) در منطقه شلمچه و شرق بصرهانجام شد را به رشته تحریر در می آورم. ذکر این نکته نیز ضروری است که عملیات کربلای 5 از تاریخ 19/10/1365 تا اواسط اسفند همان سال حدوداً به مدت دو ماه  به طول انجامید. صحنه های عجیب و معجزه گونه ای در این عملیات اتفاق افتاده که به مرور نسبت به انتشار آن اقدام خواهم کرد. 

در پاییز سال 65 اعزام به جبهه ها در قالب سپاهیان محمد(ص) انجام می گرفت. به مرور جوان ها به جبهه ها اعزام و سازماندهی می شدند. با شناسایی منطقه و به مرور با آماده شدن گردان ها عملیاتی در منطقه ابوالخضیب(جنوب خرمشهر) طراحی شد. لشکر امام حسین نیز تعدادی از گردان های خود را برای انجام عملیات به اروند رود برد. گردان ما نیز به عنوان گردانی که باید در شب دوم عملیات وارد می شدیم به نخلستان های مجاور اروند در جنوب خرمشهر رفتیم. این عملیات با نام کربلای 4 در تاریخ 3/10/65 شروع شد. قرار بر این بود که گردان یونس لشکر 14 امام حسین(گردان غواصان ) پس از عبور از اروند رود و شکستن خط اول دشمن، گردان های عمل کننده ی  بعدی با قایق به آن سوی آب منتقل شوند و در منطقه جزیره ام الرصاص عملیات ادامه یابد. در همان لحظه شروع عملیات خبر رسید که عملیات توسط منافقین لو رفته و ما متحمل خسارات زیادی شده ایم و تعداد زیادی از رزمندگان لشکر در گردان های دیگر به شهادت رسده بودند.. هر چند  عملیات لو رفته بود و دشمن کاملاً از نحوه عملیات آگاه بود ولی با این وجود خط دشمن شکسته شد و گردان های خط شکن در آن سوی اروند مستقر شدند. در همان روز اول ارسال آذوغه و مهمات با مشکلات زیادی مواجه و تقریباً غیر ممکن بود. برآوردها حاکی از آن بود که در صورت ادامه عملیات با تلفات زیادی مواجه خواهیم بود. به همین دلیل برای جلوگیری از افزایش تلفات و هزینه های جانبی در رده های فرماندهی ارشد جنگ تصمیم گرفته شد عملیات متوقف شود.

گردان ما نیز بدون این که وارد عمل شود به مقر اصلی لشکر برگشت. حال بچه ها به شدت گرفته شده بود و غم سنگینی بر اردوگاه شهید عرب(یکی از مقرهای لشگرحاکم بود. با این حال و روز بچه ها اگر موفق به انجام عملیاتی نمی شدیم باید تعداد زیادی از نیروها به مرخصی فرستاده می شدند. به همین دلیل فرماندهان ارشد جنگ تصمیم به انجام عملیات جدیدی گرفتند و این موضوع در سخنرانی فرمانده لشکر (شهید خرازی) اعلام شد. این روند نیز طبیعی بود چون که حدود 100 هزار نفر بسیجی تحت نام سپاهیان محمد به جبهه آمده بودند. لذا عملیات کربلای 5 به فاصله 15 روز طرح ریزی و در تاریخ 19 دی در منطقه شلمچه و شرق بصره شروع شد. ذکر این نکته ضروری است که از اوایل سال ١٣۶۴ ایران تصمیم به انجام عملیاتی در شرق بصره داشت. و برنامه ریزی و شناسایی منطقه از قبل در دستور کار بود. در این فاصله 15 روز میان عملیات کربلای 4 و کربلای 5 بر اساس یک تاکتیک مشخص تعدادی از لشکرها برای انحراف دشمن به غرب فرستاده شدند و چند عملیات محدود نیز انجام دادند. به همین دلیل دشمن به شدت سرگردان شده بود. در منطقه ای که عملیات باید انجام می شد دشمن در فاصله میان خط ما و خط خودش آب انداخته بود و موانع زیادی مانند مین های خورشیدی و سنگرها و کانال های  بتنی محکمی ساخته بود که نمونه آن در تصویر مشاهده می شود. واقعاً عبور از آن ها بسیار سخت بود. این منطقه نزدیک ترین منطقه به بصره بود و دشمن برای آن اهمیت زیادی قائل بود.

قرار بر این بود که گردان ما پس از ورود غواصان و گردان امیرالمومنین(ع) با استفاده از قایق در همان شب نوزدهم دی وارد شود. ما عصر روز 18 دی در خط اول خودی که یک خاکریز بلند که به اصطلاح به آن دژ گفته می شد مستقر شدیم و کاملاً آماده اجرای دستورات بودیم. همان شب اول گردان های خط شکن کارخود را به خوبی انجام و خط دشمن در همان ساعات اول شکسته شد. وظیفه ای که به عهده گردان ما بود توسط گردان های خط شکن انجام شد و به همین دلیل گردان ما وارد عملیات نشد. ما تا ظهر روز بعد در همان دژ مستقر بودیم. در روز اول تعداد اسرای عراقی آنقدر زیاد بود که انتقال آن ها به عقب با مشکلات جدی مواجه شده بود. ظهر روز اول عملیات  که خط اول دشمن کاملاً تصرف شده بود ما با قایق به آن طرف رفتیم. سنگرهای خط اول دشمن با کانل های بتنی به هم وصل بود. ارتفاع این کانال ها حدود 2 متر بود. و انواع و اقسام خوردنی و مهمات در سنگرها وجود داشت. موانع و استحکامات دشمن به حدی بود که ما به شدت از این که این موانع در کمترین زمان فرو ریخته متعجب شده بودیم.

بعد از ظهر فرمانده رده های مختلف در یکی از سنگرهای تصرف شده فرماندهی دشمن جمع شدیم و نقشه را فرمانده گردان برایمان تشریح کرد. بنا بود همان شب خط دوم دشمن را تصرف کنیم. بر اساس شناسایی که انجام شده بود، دشمن در خط دوم نیروی زیادی در سنگرها و کانال های ارتباطی آن مستقر کرده و تصمیم داشت پاتک سنگینی انجام دهد. برنامه عملیات این بود که قبل از پاتک دشمن، ما باید آن ها را غافلگیر می کردیم و به خط آنها می زدیم. نقشه عملیات گردان ما این بود که در یک محدوده مشخصی دو گروهان از دو طرف راه  دشمن را بسته و گروهان سوم که گروهان ما بود اقدام به پاکسازی خط دوم(کانال ها و سنگرهای بتنی و خاکریزهای نونی شکل ساخته شده در پشت کانال های بتنی) نماید. در سمت راست گردان ما نیز گردان امام حسن و در سمت چپ ما یکی از گردان های لشکر عاشورا( استان آذربایجان شرقی و غربی و زنجان) عمل نمایند. یادم است در آن شب ماه حدود ساعت 1 نیمه شب غروب می کرد و ما نیز باید عملیات را پس از غروب ماه شروع می کردیم.. پس از توجیه تیم های تحت امر و خواندن نماز مغرب و عشا در یک ستون حرکت کردیم. در کنار یکی از خاکریز ها که حدود 300 متر با کانال های دشمن فاصله داشت پناه گرفتیم. تمام پچه ها در حال راز و نیاز بودند. واقعاً زیر نور ماه چه چهره های مصمم و نورانی را می دیدم که واقعاً از توصیف آن ها عاجزم. به عنوان معاون فرمانده دسته در کنار تک تک بچه ها می نشستم و با آن ها خداحافظی و حلالیت می طلبیدم. حدود ساعت 12 شب صدای هلهله و صحبت کردن عراقی ها توجه ما را به خود جلب کرد. اطلاعات حاصل از آرایش دشمن نشان می داد که چند گردان از سپاه هفتم عراق به صورت فشرده در کانال ها مستقر شده و تصمیم داشتند که به لشکر عاشورا پاتک بزنند. پس از مشورت فرماندهان تصمیم گرفته شد در همان ساعت 12 ما عملیات را شروع کنیم. سریع 3 گروهان از هم جدا شده و در 3 ستون اقدام به حرکت به سمت کانال ها کردیم و با بستن کانال ها شروع به پرتاب نارنجک به داخل کانال های دشمن نمودیم. جنگ تن به تن سختی بین ما و دشمن شروع شده بود. رشادت بچه های گردان باعث شده بود،  هیچ راه فراری برای دشمن باقی نمانده باشد. افرادی از دشمن که که موفق به بالا آمدن از کانال می شدند، توسط رزمندگان هدف قرار می گرفتند و به هلاکت می رسیدند. البته تعدادی از نیروهای خودی نیز مانند فرمانده گروهان ما ( برادرخالقی) به شهادت رسیدند. تلفات دشمن در داخل کانال به حدی بود که صبح که ما برای در امان ماندن از آتش دشمن مجبور شدیم به داخل کانال برویم، داخل کانال مملو از اجساد عراقی ها بود به طوری که هنگام حرکت در داخل کانال تمام قسمت های لباس هایمان خونی شده بود و باید از روی جنازه ها می گذشتیم. پس از تصرف کامل خط دوم و خاکریزهای نونی شکل پشت آن ساعت 10 صبح گردان ما را به عقب منتقل کردند. خاکریزهای نونی شکل برای این طراحی شده بود که دشمن تصمیم داشت پس از تصرف کانال ها توسط ایرانی ها، از طریق این خاکریزها ما را غافلگیر کند. ولی عملاً دشمن موفق نشد از این خاکریزها که گفته می شد طراحی آن توسط کارشناسان اسرائیلی انجام شده است، استفاده کند. ذکر این نکته ضروری است که در لحظه لحظه هشت سال دفاع مقدس لطف خدا و امدادهای غیبی همیشه شامل حال رزمندگان بود. در این جنگ نابرابر ما با دشمنی مواجه بودیم که تا دندان مصلح بود و کشورهای غرب همه جانبه از آن حمایت می کردند و در طرف مقابل ما با نیروهای بسیجی به قول اصفهانی ها گتره

/ 0 نظر / 10 بازدید