عملیاتی با رمز یازهرا(قسمت آخر)

ارتحال ملکوتی عارف کامل، بزرگ مرجع تقلید عالم تشیع حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ محمد تقی بهجت بر مسلمین تسلیت باد

 

همانطور که در قسمت قبلی نوشتم در مرحله دوم عملیات کربلای 5 گردان یازهرا می بایست قرارگاه یکی از تیپ های سپاه هفتم عراق که در فاصله 300 متری خط مقدم واقع شده بود را آزاد نماید. ولی به اتفاق تعدادی از افرادی که در جلوی ستون حرکت می کردیم و تقریباً 35 نفر بودیم به جای این که وارد قرارگاه شویم و طبق نقشه عمل کنیم،به اشتباه تا 5/1 کیلومتری عمق مواضع دشمن رفته بودیم.ما زمانی متوجه اشتباه خود شدیم که با تعدادی تانک و صدای گفتگوی عراقی ها مواجه شدیم. در آن شرایط حساس با یک تصمیم جمعی موفق به از کار انداختن تعداد قابل توجهی تانک شدیم. تعدادی از تانک ها نیز فرار را بر قرار ترجیح دادند. پس از اتمام درگیری اقدام به پانسمان زخم های مجروحین نمودیم. سپس پیکر پاک شهدا را هم از روی جاده به کنار منتقل کردیم.

  

پس از پایان درگیری، سکوت مطلقی منطقه را فرا گرفته بود. بچه ها کنار جاده نشسته بودند و منتظر تصمیم گیری بودند. من به کنار گلستانه رفتم.  متاسفانه زانوی او به شدت متلاشی شده بود و مشخص بود که درد زیادی را تحمل می کند. با این اوضاع  وخیمش به من گفت که بهترین تصمیم این است که افراد سالم مجروحین و شهدا را رها کنند و تا آنجایی که امکان پذیر است خودشان را نجات دهند. به او گفتم که هیچ تضمینی وجود ندارد که ما بتوانیم سالم از منطقه خارج شویم. به او گفتم که نه من و نه هیچ کدام از افراد سالم نمی پذیرند که بدون مجروحین از آنجا خارج شوند. واقعاً در آن شرایط گرفتن تصمیم صحیح خیلی سخت بود. لحظات حساس و طاقت فرسایی بود. با تمام وجود دست به آسمان دراز کردم و از خداوند متعال خواستم که همچنان که در انهدام تانک ها به ما کمک نمود، در این لحظه نیز ما را مورد لطف خود قرار داهد تا بتوانیم تصمیم صحیحی بگیریم تا در آینده دچار عذاب وجدان نشویم. پس از آن سرم را به زمین گذاشتم و به شدت گریستم. به یاد آوردم که چند شب پیش در همین منطقه تعدادی از دوستان عزیزم در گردان امام سجاد(مجید علایی، سید سعید میرباقری، حسن کرمی، حمید بهارلویی، اکبر تولایی، سیداکبر صادقی،سید سعید میرباقری و...) به شهادت رسیده بودند. در این شرایط طوری از خود بیخود شده بودم که سعید به من گفت که آهسته تر گریه کنم چون که اطراف ما پر از نیروهای دشمن است و ممکن است متوجه صداهای ما شوند.

با این گریه احساس آرامش عجیبی پیدا کرده بودم. در این زمان یکی از بچه ها سریع خودش را به من رساند و گفت که با روشن شدن منور دشمن متوجه شده که یک ستون از عراقی ها در آن سوی جاده در حرکت هستند.. خودم را به بالای جاده رساندم و مشاهده کردم که یک ستون عراقی به سرعت در حال دور شدن از کنار جاده است. همچنان فکرم مشغول تصمیم گیری در مورد انتخاب بهترین راه  در این شرایط حساس بود.  

 

این ایده به ذهنم خطور کرد که به تنهایی از کنار جاده به عقب بروم تا از وضعیت نیروهای خودی و دشمن اطلاعاتی کسب کنم. تصمیم خودم را با مسئول تیمها و سعید در میان گذاشتم. به دلیل این که عملاً مسئولیت نیروها در آن شرایط با مجروح شدن فرمانده دسته به عهده من بود، با این تصمیم مخالفت شد. کمال اسدی که یکی از شجاع ترین فرماندهان تیم ها بود گفت که حاضر است با یکی از بچه ها به عقب برود و اطلاعاتی در مورد موقعیت نیروهای خودی و دشمن کسب کند. این تصمیم تقریباً مورد پذیرش همه بچه ها قرار گرفت. به آن دو بزرگوار گفتم که در کنار جاده حرکت کنید و از کنار جاده منحرف نشوید و برای بررسی اوضاع بی گدار به آب نزنید. تا آنجایی که به خاطر داشتم در تمام مسیر حرکت ما از خط خودی تا آنجا در کنار جاده حرکت کرده بودیم. با آن دو روبوسی کردم و از ما جدا شدند.

  ساعت از حدود 2 نیمه شب گذشته بود اوضاع منطقه تقریباً آرام شده بود. منورهای زیادی بالای سر ما روشن می شد و هر از گاهی تعدادی خمپاره در کنار جاده منفجرمی شد. هر چه به صبح نزدیک می شدیم بر شدت گلوله باران منطقه افزوده می شد.

حالا به ساعت 5/3صبح نزدیک شده بودیم و از آن دو نفر خبری نبود. دوباره اضطراب عجیبی مانند خوره به جانم افتاده بود. به بالای سر سعید رفتم و دیدم که در شرایطی که به شدت کم رمق شده در حال گفتن ذکر است . به او گفتم که به شدت نگران هستم. او گفت این نگرانی را به بچه ها منتقل نکن و در گوش بچه ها ذکر فالله خیرا حافظاً و هو ارحم الراحمین را بخوان. سریع به کنار تک تک بچه ها رفتم و شروع به خواندن ذکر مورد اشاره سعید کردم.

کم کم به ساعت 5 صبح نزدیک می شدیم. در آن شرایط تنها راه نجات را توسل به خدا، پیامبر اعظم و ائمه اطهار می دیدم. در این لحظه نذر کردم که 10 بار آیه شریفه آیت الکرسی را بخوانم. همه ی دوستان در حال راز و نیاز بودند. یادم نیست که چه تعداد آیه الکرسی خوانده بودم که صدای پای فردی توجهم را جلب کرد. انگار در آن سیاهی چند نفر به ما نزدیک می شدند. به آن ها دستور ایست دادم. کمال با صدای بلند گفت "که شلیک نکنید منم کمال".

کمال و همراهانش که ٣ نفر بودند(دو نفر دیگر از بچه های گردان با برآنکارد برای حمل مجروحان آمده بودند)، سریع خودشان را به ما رساندند. او را در آغوش گرفتم. او گفت بچه های گردان همان اول شب قرارگاه را تصرف کرده اند و قبل از شروع عملیات نیروهای بعثی قرارگاه را ترک کرده بودند. گردان بدون هیچ مشکلی در همان دقایق اول مقر را تصرف کرده بود. او گفت که خوشبختانه در این مسافت 5/1 کیلوتری تا قرارگاه هیچ نیروی عراقی وجود ندارد. ظاهراً نیروهای عراقی که در منطقه حضور داشته اند، پس از درگیری ما با تانک ها به عقب تر رفته بودند.  سریع مجروحانی که قادر به حرکت نبودند را داخل برانکاردها گذاشتیم و در یک ستون اقدام به برگشتن نمودیم. به دلیل این که کم کم هوا در حال روشن شدن بود متاسفانه نتوانستیم شهدا را با خود به عقب ببریم. حدود یک ساعت طول کشید تا ما به کنار قرارگاه رسیدیم. آنجا کادر گردان منتظرما بودند. من منتظر توبیخ شدن از سوی فرمانده گردان بودم. برخلاف تصورم استقبال خوبی از ما انجام شد. حاج اسماعیل  فرمانده گردان می گفت که این اشتباه شما لطف خدا بود که باعث سردرگمی عراقی ها شده و تمام برنامه های آن ها را نقش بر آب کرده است.

در این شرایط  آنقدر خسته بودم که متوجه نشدم چگونه تیمم نمودم و نماز صبح را خواندم و همانجا در کنار خاکریز به خواب عمیقی رفتم. ساعت حدود 9 صبح بود که با صدایی از خواب بیدار شدم. تدارکات گردان اقدام به توزیع آش رشته داغ کرده بود.

هر چند خوردن آش داغ لذت بخش بود ولی فکر بچه هایی که در آن شب پر خاطره به شهادت رسیده بودند و ما نتوانسته بودیم پیکر آن ها را بیاوریم واقعاً عذاب آور بود.  ساعتی پس از توزیع آش متوجه شدیم که از پشت ساختمان های گلی واقع در شرق قرارگاه تعدادی اتوبوس در حال پیاده کردن نیروهای عراقی است. دقایقی بعد نیروهای عراقی در دو ستون و به سرعت در حال نزدیک شدن به ما بودند. هر چه به آن ها فرمان  (ایست) دادیم بدون توجه سرشان را پایین انداخته و به قرارگاه نزدیک می شدند.

 ما با تیربار شروع به شلیک به سوی آن ها کردیم. تعدادی از آن ها به زمین افتادند و بقیه پا به فرار گذاشتند.پس از این که متوجه شدند داخل قرارگاه نیروهای ایران مستقر هستند  پیراهن های نظامی خود را درآورده و اسلحه خود را زمین گذاشته و برای تسلیم شدن به طرف ما حرکت کردند. ما تصمیم داشتیم آن ها را به اسارت درآوریم.  ولی در این لحظه از داخل نخلستان نیروهای عراقی شروع به شلیک به سوی این افراد نمودند و تعدادی از آن ها را کشته و یا زخمی کردند. افرادی که سالم مانده بودند به صورت سینه خیز خودشان را به خاکریز قرارگاه رساندند و تسلیم شدند. اینجا بود که فرق بین ما و عراقی ها در یک جنگ نابرابر مشخص می شد. آن صفا و صمیمیت ایرانی ها کجا و آن بی رحمی بعثی ها کجا که حتی به نیروهای خود هم رحم نمی کردند.

   بعد از ظهر به اتفاق یکی از فرماندهان تیم ها به داخل زیر زمین های واقع در قرار گاه رفتیم و باانواع و اقسام مهمات، لباس های نظامی، ساک های شخصی، کنسرو ماهی، پتوهای نو و ... مواجه شدیم. اینجا بود که به عمق عظمت کاری که شب گذشته انجام شده بود بیشتر پی بردیم. من هیچ تردیدی ندارم که کاری که شب گذشته انجام شده بود از الطاف خفیه الهی بود. هم آن اشتباه غیر قابل فهم و هم آن انهدام تانک ها همه از الطاف الهی بود که شامل حال ما شده بود.

 همچنان عملیات ادامه داشت. شب بعد یکی از گردان های لشگر برای ادامه عملیات به خط مقدم آمد. آن شب در کنار ادامه عملیات ما نیز موفق شدیم پیکر شهدا را به عقب منتقل کنیم. واحد زرهی لشگر نیز تانک ها را که همچنان بر روی جاده مستقر بودند رابه عقب منتقل کردند.

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی

سلام خیلی خرسندم که همچون شمع نماد ایثار وجهاد خاطرات شیرین همراه وبا شکوه بیان می شود یاد آن دوستان سفر کرده بخیر

عليرضا حليلي

باسلام . ازخواندن مطلبتون لذت بردم ویهو دلم گرفت چون نام مقدس شهید صادقی راذکر کرده بودی . سال 1385 شب عملیات کربالی 4 اولین بار به جبهه اعزام شده 15 سال بیشتر نداشتم .در اردوگاه عرب ساماندهی به گردان امام محمد باقر ع معرفی شدیم اما یکی از از نیروهای پرسنلی گردان امام سجاد ع وقتی فهمید فریدنی هستیم گفت بچه ها ما همین امشب میریم عملیات !!! سریعا با هر گونه التماس و....بود به گردان امام سجاد منتقل شدیم و رفتیم به مقر گردان تومسیر که داشتیم می رفتیم گردان یامهدی عج منتظر حرکت به خط بودن چقدر جالب 10تا 12 نفر ازدوستان وهمکلاسیها وبابام را اونجا دیدیم وبالاخره به مقررسیدیم بچه در چادر مستقر بودند و گل از گلشون وامیشد و...اوج افتخار وسرمستی و...اونجا بود انگار توجمع یه عده ملائکه رفته بودیم فکر میکنم بهشت بود . آدماش یه جنس دیگه بودن .فکر میکردم والان هم فکر می کنم خواب بودم ویه خواب شیرین شیرین میدیدم به گروهان ودسته که رفتیم چادرها جا نداشت بالاخره رفتیم کنار چادر فرماندهی گردان و....قرار بود شب گردان حرکت کن برای پشتیبانی عملیات 4 و................ یک ماه در این گردان تا بیست وسوم دی ماه 65 بودم اما مطم

عليرضا حليلي

فردا مراسم تشییع پیکر آیت الله بهجت است ودلم خیلی گرفته ومنتظر یه جرقه برای گریه کردن مدتهاست همچین حالی نداشتم با خوندن خاطره یک لحظه خودم را کنار سید در چادر فرماندهی حس کردم یاد زمانی که اولین روز ورودم بادگیر نداشتم سید وقتی پرسید چرا بادگیر ندارید یکی از همکارانش گفت تدارکات هرچی داشته به بچه ها تحویل داده تا شب با ما بیاد خط . بادگیر آبی رنگش که عطر بهشتی داشت بهم داد وگفت شیمیایی به من اثر نمیکنه توبپوش. ................یکماه بعد 23 دیماه شلمچه . وای چه شبی بود حیف وصدحیف ......... اما آن شب نشد و

مهدی

خیلی عالی بود در این روزگاری که متاسفانه عده ای مدعی، ارزشهای والای دفاع مظلومانه و در عین حال قهرمانانه فرزندان امام روح الله را در آن معرکه نابرابر،نردبانی برای امیال خویش ساخته اند، روایت هایی اینچنین که همراه با بی ریایی و صداقت است چهره ای واقعی از آن روزها را بیان میکند. خدا شما را حفظ کند.

دوست لرستاني

يك منبع آگاه در پل دختر به خبرنگار جمهوريت، خبر داد:" اعضاي ستاد احمدي نژاد، در اين شهر خانه به خانه مي روند و به ساكنين آن مي گويند كه شما نامه به آقاي احمدي نژاد داده بوديد؟ ‌سپس تراول چک ٥٠ هزار توماني به آنها تحويل مي دهند".اين منبع آگاه مي افزايد:" خانواده هايي كه هيچ نامه اي هم به دفتر آقاي احمدي نژاد نداده اند، اين پول را دريافت مي كنند".گفته مي شود اعضاي ستاد احمدي نژاد، ضمن تحويل تراول چك ٥٠ هزار توماني، به خانواده هاي پل دختر مي گويند: " ‌٨٠ هزار تومان هم بعد از انتخابات به در خانه آنها آورده مي شود".

دوست

شنیده می شود در جلسه ای که وزیر جهاد و کشاورزی با ٦٠ نفر از مدیران خود در این وزارتخانه داشته، آنها را از حمایت کاندیدهای انتخاباتی نهی کرده است. این در حالی است که پس از سخنان جناب وزیر در پایان مراسم بسته ای شامل بورشور و سی دی انتخاباتی یک کاندیدای خاص بین حضار تقسیم شد. جالب آنکه زمانی که سالن خالی شد تعداد ٤٥ بسته بر روی میزهای سالن جا مانده بود.

دوست

حمایت افراطی صداو سیما از محمود احمدی نژاد باعث شده است تا عزت الله ضرغامی رئیس این سازمان تذکر دریافت کند. ظاهراً در پی شکایت مستقیم برخی کاندیداها مانند میرحسین موسوی به مقام معظم رهبری درباره جانبداری افراطی صداوسیما از محمود احمدی نژاد باعث شد تا مقام معظم رهبری هم درباره رعایت عدالت انتخاباتی در صداوسیما به ضرغامی تذکر بدهند. گفتنی است افراط صداوسیما از تبلیغ محمود احمدی نژاد به حدی رسیده است که اعتراض مردم را هم به دنبال داشته است و مردم به طنز صداوسیما را سیمای احمدی نژاد می نامند.

غريبه

چرا اين خاطره هاي زيبا را با اين خبرهاي دروغ در مورد صدا و سيما ، وزارت جهاد كشاورزي و ...آلوده مي كنيد.

دوست شرقی

برادر عزیز این مطلب را فقط بری خودت می گویم چون خیلی بهت ارادت دارم لطفا همان کاری که در شب عملیات انجام دادی تکرار کن بعد از نماز شب سرت را بر زمین بگزار و از ته دل از خداوند بخواه تا در انتخابات راهنماییت کند احساس من این است که با وجود روز روشن به اشتباه می روی و آخرتت را فدای دنیای دیگران می کنی اینها اگر یکبار دیگر حاکم شوند اثری از حضرت امام و خط امام باقی نمی گزارند مگر یادت رفته دوره خاتمی اگر دو سال دیگر ادامه می داشت آیا زن و بچه خودت می توانستند با حجاب اسلامی بیرون بروند و مورد تمسخر واقع نشود حالا خواهشا این کار را انجام بده ضرری که ندارد شاید خداوند رحمان و رحیم بخاطر مجاهدت هایت به راه درست هدایتت کرد انشا’الله ارادتمند شما از شرق

دل شکسته

از این جوابی که دوست شرقی داده بسیار اندوهگین شدم. از شما تشکر می کنم که نظر او را چاپ کردید. متاسفانه دوستان همفکر دولت نهم افرادی را که مخالف آن ها هستند با تهمت های مختلف مانند انحراف انگ می زنند. من با خواندن این خاطره ها واقعا لذت بردم. ولی این فرد با کمال بی ادبی حرف های زشتی زده و چون نگارنده مانند او فکر نمی کند به او می گوید آخرت خود را فدای دنیای دیگران کردی. برادر شرقی چرا خودت را معرفی نمی کنی. آیا در خدت مت مشایی و کردان و بذرپاش و محصولی بودن خریدن آخرت است. من که در اداره ای کار می کنم که عزیزی جانباز در آنجا کار می کند. او به شدت کار می کند و با این که وضع جسمانی مناسبی ندارد ولی هیچ وقت از زیر کار به خاطر جانباز بودن فرار نکرده او یک ایثارگر به تمام معناست. شما نیز باید توبه کنی از این تفکراتی که داری.