خاطره ای از عملیات کربلای 5 (قسمت اول)

دوستی به نام علی مقیمی داشتم که از کودکی با هم بودیم. به دلیل این که مزارع کشاورزی ما در کنار هم واقع بود، هم در مدسه و هم در تعطیلات با هم بودیم . در دبیرستان  او در رشته ریاضی و من در رشته تجربی تحصیل می کردم. در سال 61 تصمیم گرفتیم با هم به جبهه برویم. می دانستیم که خانواده ها مخالفت می کنند به همین دلیل مدارک مورد نیاز مانند رضایت نامه والدین را جعل کرده بودیم. روزی که می خواستیم به پادگان آموزشی برویم برای این که خانواده ها متوجه نشوند برای اعزام با کیف و کتاب به بسیج رفتیم. سوار مینی بوس شدیم تا به پادگان نجف آباد برویم. من و علی در انتهای مینی بوس نشسته بودیم.پدر علی در همان نزدیکی های ساختمان بسیج مغازه ای داشت که درآن نبات و آب نبات تولید می کرد.. هنوز مینی بوس حرکت نکرده بود که من متوجه شدم پدر او از کنار مینی بوس در حال حرکت است. ایشان متوجه شد که من در داخل مینی بوس نشسته ام. احتمال داشت که از نقشه ما با خبر بوده است.  سریع به داخل مینی بوس آمد و وقتی متوجه شد برای آموزش به پادگان می رویم  با عصبانیت علی را پیاده کرد. می خواست مرا هم پیاده کند که من مقاومت کردم. آن روز من به پادگان رفتم و علی نیز چند ماه بعد موفق شد دوره آموزشی را بگذراند و به جبهه بیاید.  ما در طول مدت جبهه تقریباً اکثر مواقع با هم بودیم. من در کنار حضور در جبهه درس هم می خواندم. برادر بزرگتر علی که کارمند بنیاد شهید خوانسار بود به من می گفت که به علی هم توصیه کن درسش را بخواند. جواب علی به توصیه های  من این بود که  "من که شهید می شوم و نیازی به درس خواندن ندارم ". عملیات کربلای 5 با هم در گردان یازهرای لشکر 14 امام حسین(ع) اصفهان بودیم. در دو مرحله عملیات در تاریخ های 20/10 و 24/10/1365 عملیات، گردان ما شرکت کرد و خوشبختانه با کمترین تلفات تنایج خوبی گرفتیم. . در آن زمان اکثر بچه های خوانسار در گردان امام سجاد(ع) بودند. فرمانده گردان نیز یکی از دوستان خوانساری به نام سید اکبر صادقی بود. سید اکبر تلاش زیادی کرد تا چند نفر از جمله من و علی را که در گردان یازهرا بودیم به گردان امام سجاد منتقل کند ولی به دلیل مسئولیتی که در گردان داشتیم، فرمانده گردان یازهرا موافقت نکرد.  در یکی از مراحل عملیات تعداد زیادی از بچه های گردان امام سجاد از جمله سید اکبر فرمانده گردان شهید شدند. همزمان با شهادت تعدادی از دوستان خوانساری در گردان امام سجاد به گردان ما نیز به دلیل شرکت در دو مرحله عملیات و خستگی مرخصی داده شد. همزمان با مرخصی مراسم تشییع جنازه سید اکبر و حدود 20 نفر از همرزمانش از جمله معاون ایشان به نام سید سعید میرباقری برگزار شد. واقعا صحنه عجیبی بود در شهری که آن زمان شاید 15 هزار نفر جمعیت داشت در یک مراسم تعداد زیادی از بهترین جوانان شهر که به خاطر دفاع از سرزمین خود  جان خود را فدا کرده بودند، برای خاک سپاری بر دوش مردم بدرقه
می شدند. در این مراسم علی حال عجیبی داشت. بعد از آن روز علی دیگر آن علی گذشته نبود. مرتب گوشه نشینی می کرد و کمتر حرف می زد. بعضی وقت ها من سوالات خود و دیگر دوستان را در رابطه با رفتارش با او مطرح می کردم ولی او پاسخ روشنی نمی داد. مرخصی ما تمام شد و ما مجدداً به جبهه برگشتیم. عملیات کربلای 5 همچنان ادامه داشت. پس از سازماندهی گردان ما در تاریخ 4/12/1365 برای انجام عملیات به منطقه نهر جاسم شلمچه منتقل شد. پس از تشریح نقشه عملیات مشخص شد که گردان باید از کنار خاکریزهای نونی شکل که توسط کارشناسان اسراییلی برای عراقی ها طراحی شده بود، حرکت کرده و از پشت این قسمت از خط دشمن که بسیار پیچیده بود دشمن را محاصره و سپس مواضع دشمن را به تصرف خود درآورد. من به عنوان اولین نفر ستون بودم . نیروهای گردان در یک ستون با فاصله کنار خاکریز  نشسته بودند. ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود. برخی از دوستان برای خداحافظی می آمدند و التماس دعا و طلب شفاعت می کردند. دوستم علی هم که در یکی دیگر از گروهان های گردان بود کنارم  آمد و بیش از اندازه خوشحال به نظر می رسید. به او گفتم که مدتی است خوشحالی تو را ندیده بودم چه شده که امشب اینقدر خوشحالی. پس از کمی تامل گفت "از روز تشییع جنازه  بچه ها به این طرف دنیا دیگر برای من ارزشی نداشت و واقعا حال عجیبی داشتم. دیشب پس از خواندن نماز شب و راز و نیاز فراوان به خدا گفتم  که دیگر طاقت ماندن در این دنیا را ندارم. در حال سجده بودم که به خواب رفتم که شهیدسید سعید میرباقری به خوابم آمد. در عالم خواب به او گفتم سید شما خیلی نامردی کردید که خودتان رفتید و مرا تنها گذاشتید. سید به من گفت علی جان ناراحت نباش آمده ام به تو مژده بدهم که آماده باش فردا شب مجدداً می آیم و تو را با خود می برم."  علی پس از گفتن این جملات به من گفت که من فکر می کنم امشب همان شب موعود است. علی با من خدا خافظی کرد و رفت. ساعت 1 شب عملیات شروع شد و ما تا صبح با عراقی ها درگیر بودیم. حدود ساعت 10 صبح موفق شدیم مقاومت عراقی ها را در هم شکنیم و  با تسلیم شدن حدود 300 عراقی منطقه به تصرف ما درآمد. بعد از پایان عملیات دلشوره عجیبی داشتم و مرتب سراغ علی را می گرفتم. واحد تعاون لشکر به جمع آوری شهدا و مجروحان مشغول بود به مسئول آن ها مراجعه کردم و لیست شهدا را خواستم. آری در آن لیست نفر سوم علی بود. به محل جمع آوری شهدا رفتم و دیدم که علی چه آرام در کنار دیگر شهدا به خواب ابدی رفته است.(ادامه دارد)    

/ 8 نظر / 5 بازدید
حسين

خاطره خوبي بود. باز هم از اين خاطره ها بنويسيد.

یادامام وشهدا دلا میبره کرببلا دلا میبره کرببلا یادش بخیر صداقت یادش بخیر رشادت یادش بخیر وفاداری یادش بخیر جوانان پاکی که با ایمان واقعی با اشکهایشان با یاحسین گفتنشان با یامهدی گفتنشان با لبیک یا روح الله گفتنشان جنگیدند. یادت که هست برادرم یادت که هست نورانیتشان را یادت که هست خداحافظیشان را یادت که هست .....آقا اگه شهید شدی شفاعت مایادت نره! نکنه امام را تنها بگذاری؟ نکنه شرمنده امام وشهدا بشیم و..... آری رزمندگان مااینان بودند که ماباید این چهره ها را به مردم وبویژه نسل جوان اینگونه معرفی کنیم .

.

هر چند همچو گل همه بر باد رفته اند هرگز گمان مدار كه از یاد رفته اند اینان نه آن گل اند كه گویی در این بهار از یاد رفته اند چو بر باد رفته اند اینان نه آهویند كه گویی دریغ و حیف در چنگ ظالمانه صیاد رفته اند جای دریغ نیست بر ایشان كه این گروه با عزم آهنین و دل شاد رفته اند « استاد » گفته بود كه با جان و دل به پیش اینان بنا به گفته استاد رفته اند سرباز آهنین نبرد نهایی اند پولاد زیست كرده و پولاد رفته اند در راه پی گذاری كاخ جهان نو بر جا نهاده پایه و بنیاد رفته اند در راه آفرینش باغی پر از شكوه بی خس و خار و آفت و اضداد رفته اند « پیروز باد ملت ما، انقلاب ما» گویان، به رغم دشمن جلاد رفته اند « كوبنده باد جنبش خلاق رنجبر» برگوش عالمی زده فریاد رفته اند بر باد رفته نیز نبایست گفتشان در قلب ما نهاده بسی یاد رفته اند

یاور

مبادا خیشتن را واگذاریم امام خیش را تنها گذاریم زخون هر شهیدی لاله ای رست مبادا روی لاله پا گذاریم

جای بسی مسرت وخوشحالی است که عزیزان رزمنده وایثارگر ما علیرغم بی توجهی هایی که برخی مسئولین نسبت به این قشر روا نمودند اما وفادار امام ورهبری اند آری بسیجی برای پست ومقام به جبهه نرفت او وظیفه اش را انجام داد اینان افرادی هستند که با عمل ثابت کردند که اگر در کربلای حسین بودند وفاداریشان را ثابت میکردند وقتی انسان زندگی ائمه اطهار را مطالعه میکند متوجه ویژگیهای خاصی میشود حاکم بزرگ ما علی (ع) با لباس کهنه کفشهای پاره صورت پوشیده به یاری فقرا میرود خرما در دهان یتیمان کوفه میگذارد دست نوازش بر سرآنها میکشد وبازهم میگوید علی ازآتش جهنم بترس اللهم عجل لولیک الفرج

موفق باشید ای جانبازبزرگ انقلاب از اینکه یاد امام وشهدارا زنده نگه میدارید سپاس ویژه داریم[خداحافظ]

امير رضا دلاوري

مطلب خوبي بود و واقعاً پس از خواندن منقلب شدم.

علیرضا خلیلی

باسلام ممنونم که باز با ذکر نام مقدس شهید صادقی منو به یاد اردوگاه عرب / گردان امام سجاد ع/ خسرو آباد /شلمچه /کریلای 5/23دیماه/پرواز /عروج / شهادت /افتخار/ و....انداختی راستش فکر میکنم شهید باکری الان زنده است واون حرفاها را الان داره میگه. چقدر راحتتر اونهمه عظمت اونهمه فرشته های خاکی را فراموش کردیم .چرا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدایا کمک کن روح پاک همه شهدا بویژه شهید صادقی وشهدای گردان دلاور امام سجاد ع صلوات