شب اول(یادداشت‌های جنگ)

مطلب زیر توسط یکی از رزمندگان دفاع مقدس که در ابتدای جنگ تحمیلی در ارتش جمهوری اسلامی ایران به خدمت مشغول بوده،تهیه شده است. ضمن سپاسگزاری از ایشان، این یادداشت های زیبا را منتشر می نمایم 

                 

اوایل پاییز 1359،  آسمان خوزستان تیره و تار بود . سپاه صدام صفحات گسترده‌ای از غرب خوزستان را به اشغال درآورده بود و بی مهابا به هر سو لشکرکشی می‌کرد ، خرمشهر سقوط کرده و آبادان در محاصره سپاهیان عراقی بود . آنها آمده بودند که اهواز را هم تصرف کنند که زمین گیر شدند . در شرایطی که هنوز ارتش ایران و به ویژه رزمندگان داوطلب و جنگجویان چریکی و جنگ‌های نامنظم ، سازماندهی نشده و آمادگی لازم وحتی انتظار چنین جنگ سهمگینی را نداشتند ، سپاه جبار و تا دندان مسلح صدام ، پیروز میدان بود . سربازان عراقی سرمست از پیروزی‌ها بودند و عربده می‌کشیدند و در طرف دیگر سپاهیان ایران که در اغلب رویارویی‌ها مغلوب شده بودند در نوعی اضطراب و ترس به سر می‌بردند.

در چنین شرایطی بود که به گردان 144 لشکر 21 حمزه که پس از تحمل شکستی سنگین، در آخرین نبرد با نیروهای عراقی و بجا گذاشتن تعداد زیادی کشته و اسیر، اکنون در حاشیه  تالاب شادگان چند کیلومتر پشت خط مقدم ، در زیر نخل های خرما، چادر زده بود منتقل شدم .(شادگان شهر آرامی است که در جنوب اهواز قرار دارد).

*      

*      

از زمان دستور حرکت برای جایگزینی در خط مقدم " مارد" تا زمان استقرار حدود 3 ساعت طول کشید . بعدازظهر سختی بود. گروهان‌ها باید ظرف مدت کوتاهی تمام لوازم رزمی و غیره رزمی را جمع و جور کرده و آماده حرکت می‌شدند. لوازم شخصی سربازان  داخل گونی‌های برزنتی استوانه‌ای شکل  ریخته می‌شد . کامیون‌های روسی گاز و زیل می بایست به سرعت بارگیری تسلیحاتی می‌شدند. چادر ها جمع آوری شده، کولی پشتی ها پر شده ، خشاب های اضافی مسلح شده و نارنجک ها روی  فانسقه ها،بسته می شدند. همه این کارها می‌بایست حداکثر ظرف 2 ساعت انجام می‌شد . سربازها نظم و نظام را رعایت نمی‌کردند و در حالی که هراسناک بودند به این سو آن سو می‌دویدند. آستین‌ها را بالا زدم و با سربازها شروع به  بارگیری  مهمات کردم .جعبه های چوبی حاوی مهمات سنگین بود . جعبه ها را  به صورت دست رشته ،از زاغه های موقت به کامیون های غول پیکر روسی که از برزنت زیتونی رنگ پوشیده شده بود حمل کردیم .تمام شیشه ها و بدنه کامیون ها قبلاً گل اندود شده بود تا از بازتاب نور خورشید جلوگیری شود (اصل استتار). تمام لوازم گروهان ،از لوازم ارتشی تا لوازم افراد و حتی تیر و تخته های اطرف سنگر ها را جمع‌آوری و بسته‌بندی کردیم . برای من که تا آن زمان کار سنگین انجام نداده بودم عصر بسیار خسته کننده‌ای بود.

سربازان و درجه‌داران را به خط کرده و حضور و غیاب انجام شد. خوشبختانه همه حاضر بودند. درست 2 ساعت پس از دستور حرکت، ستون نظامی گردان 144  آماده  حرکت بود . سرگرد شجاع " شاهین.ر" با سینه ی سپر کرده ،شکم تو، قد رشید ، صورت تراشیده و لباس نظامی جنگی ،اما آراسته بالای یک جعبه مهمات چوبی ایستاده و ستون را براندازی می‌کرد.لباس فرم به رنگ کرم زیتونی و تمییز ی پوشیده بود و پاچه های شلوارش را با دقت هر چه تمام تر، بالای پوتین نظامی گتر زده و مصمم و استوار ،با دست ها ی گره زده در پشت ایستاده بود.در خطوط چهره او هیچ آثاری از تشویش یا دلهره دیده نمی شد. هر اندازه که در بین سپاهیان و به ویژه سربازان اندوه و تشویش موج می‌زد در چهره این فرمانده لایق ، غیر از رشادت و شجاعت چیز دیگری دیده نمی‌شد. واقعاٌ غرور انگیز بود. و این مایه خوشوقتی و قوت قلب ما افسران جوان و بی تجربه و"وظیفه‌ای" بود که از جنگ و میادین جنگ چیزی نمی دانستیم . ما به او نگاه می‌کردیم و تا حدودی شهامت و پایداری در قلوب ما رخنه می‌کرد.

 سرگرد " شاهین.ر" که کلاه کپی نظامی نرم بر سر داشت و عینک دودی "ری بن" روی بینی داشت ، رو به خورشید در حال غروب ، سربازان را جمع کرده بود و برای آنان سخرانی می‌کرد . سخنرانی او حاوی ادبیاتی بود  برگرفته از جملات و سخنان تهیجی ارتش شاهنشاهی ، که باید اقرار کنم تاثیر چندانی در روحیه سربازان ودرجه داران نداشت . او به خاک قسم می‌خورد و سربازان را به دفاع از خاک و تاراندن خصم جبون، تشویق و تهیج می‌کرد.

*      

     *

زمانی که به خط مقدم رسیدیم هوا گرگ و میش بود . منطقه نظامی دارخوین ، پل مارد ، در شرق رودخانه در فاصله کمی از آن و در امتداد ساحل موضع گرفتیم . بیل و کلنگ‌های ظاهراً آمریکایی ارتش، که از سال‌ها قبل خریداری و در انبارها مانده بود و هیچگاه آزمایش جدی نشده بود ابزار بسیار ضعیفی بود که با چند ضربه اول برای کندن سنگر شخصی ، دسته‌اش که چوبی بود می‌شکست . نیروها در حال کندن سنگر بودند . زمین سفت بود و با نیروی بازوی بچه شهری های نازپرورده به راحتی کنده نمی‌شد .کار طاقت فرسایی بود. هوا کاملا تاریک شده و کلنگ‌های شکسته به آرامی و با صدای گنگی در سکوت شب ، خراش‌های کوچکی روی زمین سفت و رسی خوزستان وارد می‌کرد.

  در همین اثنا صدای خفیفی شنیده شده و ناگهان چراغ پرنوری در آسمان روشن شد و در پی آن تعداد دیگری از این چراغ‌ها در امتداد خطوطی که اشغال کرده بودیم به تدریج پرتاب شد. تمام دشت" مارد" مثل روز روشن شده بود. این چراغ‌ها راکه در فرهنگ جبهه به " منور " مشهور بودند برای اولین بار دیده و شنیده بودم . ارتش عراق که متوجه حضور ما در خط مقدم شده بود بلافاصله تعداد زیادی از این "منور ها رابرای شناسایی پرتاب کرده بود. ( منورها بصورت گلوله هایی ، توسط خمپاره یا تفنگ 106پرتاب می‌شد و در نقطه معینی از آسمان ،حدود40-30 متری سطح زمین ،باز شده و خرج پرنور آن روشن شده و شروع به سوختن می کرد ، چتر کوچک و نگه دارنده ای نیز در بالای چراغ باز شده و گلوله نورانی را که نور آن نیز بسیار خیره کننده بود ،منور را مانند بالونی که با حرارت چراغ ، نیروی جاذبه را خنثی می کند ،در آسمان نگه می داشت. پس از حدود 15 دقیقه که سوخت آن تمام می‌شد به زمین می‌افتاد . گفتنی است تا آن زمان این منورها در ارتش ایران وجود نداشت و اساساٌ از وجود آن بی‌خبر بودیم . بعدها که توازن قوا به سود نیروهای ایران تغییر کرد پرتا ب منورها ی عراقی  تنها و تنها از ترس تهاجم شبانه نیرو های ایرانی ، به تعداد زیاد و غیرقابل شمارش مرتباٌ توسط نیرویهای عراقی پرتاب می‌شد. این منورها از اول شب تا آخر شب ، آسمان سرتاسر جبهه‌های جنوب را مانند روز روشن می‌کرد).

 پس از حدود 10 دقیقه از پرتاب منورها ، آتش سنگین نیروهای عراقی شروع شد . گلوله‌های خمپاره ، توپ تانک ،گلوله‌های رسام و سایر انواع تیربارها به غرش درآمدند .باران گلوله های عراقی از زمین و آسمان می بارید.آتش بازی یک طرفه شروع شده بود.  تمام نیرو ها  روی زمین دراز کشیده و سرهایشان را در پناه دستان خود گرفته بودند  . من که تا آن لحظه سنگری به حدود سی سانتی‌متر وبه طول یک قبر کنده بودم به داخل سنگر خزیدم و تفنگ کلاشینکوف ام رابه موازات بدن خود و دیواره سنگر، حایل کرده و درکنار خود خواباندم.عمق سنگر را تا آنجا کنده بودم که  دست کم به طور موقت بتوانم از تیر مسقیم دشمن در امان باشم . بسیار خسته بودم . تمام تنم درد می‌کرد. جابجایی آن روز و کندن سنگر، تمام انرژی‌ام را گرفته بود و تمام عضلاتم تیر می‌کشید . پلک‌هایم سنگین شده بود. در حالیکه در سنگر دراز کشیده بودم به آسمان خیره شده و آرام بودم .عبور دها و صدها گلوله رسام را که در فاصله کمی از زمین، دسته  دسته رد می‌شد تماشا می‌کردم . هیچ کاری نمی‌توانستیم بکنیم . اگر نیرو های عراقی و تانک‌هایشان در همان لحظه حرکت می‌کردند و از عرض رودخانه عبور می‌کردند قادر بودند تمام گردان 144 را تار و مار کنند . اما در آن لحظه فکرم کار نمی‌کرد و هراسی از هیچ چیز حتی مردن  نداشتم .فقط می‌خواستم بخوابم . در عین حالی که هر لحظه احتمال آن می‌رفت که یکی از خمپاره‌ها یا توپ‌های دشمن، روی سنگر محقر من یا هرکس دیگری بیفتد زیاد بود  اما من بی خیال بودم. چشمهایم را بستم . صدای انفجارهای پی در پی و شلیک‌ها به صورت خفیفی در گوشم طنین‌انداز بود ... در همان حال به یاد می‌آوردم  که در کوچه‌ای مه آلود و طوسی رنگ  قدم می‌زنم که از کنار باغ‌های سر سبز  آلوچه رد می‌شد و صدای گنجشک ها و ترنم برگ درختان گوشم را نوازش می‌کرد.وسیمای دختر معصومی را می دیدم که در نو جوانی عاشقش بودم... نمی‌دانم چه ساعتی از شب بود که احساس کردم صورتم مرطوب و لباسهایم خیس شده است.  لحظه ای چشمهایم را باز کردم. مه غلیظ و بسیار مرطوبی سطح زمین و داخل سنگرها را پوشانده بود . غیر از اعضای بدنم و تا حدود نیم متری ، جای دیگری را نمی‌دیدم. صدای شلیک نیروهای عراقی شنیده نمی‌شد . حاضر نبودم از خواب شیرین و خوشی که آن شب داشتم دست بکشم. لذا دو باره چشمهایم را بستم .آن شب را یکسره تا صبح خوابیدم .

 *       

       *

اول سپیده صبح، هنگامی که بیدار شدم تمام زمین های اطراف سنگرهای نیمه کاره ، سوراخ سوراخ شده بود. تفنگ کلاشینکوف اصل روسی ام که تنها چند روز قبل، آن را از قوطی چوبی و محکم در آورده بودم و به زحمت بسیار گریس های آن را زدوده بودم، کاملااز رطوبت شب گذشته ،زنگ زده و از ریخت افتاده بود.شبیه اسلحه ای شده بود که گویی مدت ها زیر آب بوده و تازه از آن بیرون کشیده شده باشد.

*     

     *

آن شب حتی یک گلوله از طرف نیرو های ایران شلیک نشد .

و در میان هزاران هزار تیر و توپی که تا پاسی از شب روی ما بارید، یک شهید ،یک زخمی و حتی یک خراش سطحی نیز نداشتیم .

 

    آشنا

 

/ 8 نظر / 6 بازدید
دوست

ضمن تشكر از آقاي مهندس عزيزي كه با طراحي اين وبلاگ به نوبه خود كار بزرگي براي ثبت واقعيات دفاع مقدس انجام داده اند. از اين برادر هم كه يادداشت هاي خود را نوشته تشكر مي كنم. پيشنهاد مي كنم نام افراد را هم در كنار مطلب درج نماييد.

يك هموطن آذري زبان ساكن اتاق بغل

آقاي عزيزي مثل اينكه وبلاگ شما ديگر آن حالت و هدف اوليه خودش را فراموش كرده است اي كاش اين خاطرات را مي گذاشتيد براي بعد از انتخابات

بهرام

دوست وهمراه و همفکر گرامی با سلام لطفا با مراجعه به وبلاگ بالا در نظرسنجی که حفظ انسجام و سازمان یابی کمک می کند شرکت کنید. متشکرم

یاور

با آیت سبز نبوی می آییم باسیدپاک علوی می آییم یک باردگر.به یاددوران امام با میرحسین موسوی می آییم بزرگوار با نظرهموطن آذری زبان اتاق بغل نیز کاملاَ موافقم اینک موقع حمایت از موسوی است خاطرات همیشه زیبا وهمیشه خواندنی است یاد عزیزان جبهه وجنگ با پیروزی موسوی محقق است مهندس عزیز موفق باشید[گل]

دوست

حسب اطلاع موثق آیت اله یزدی و آیت اله جنتی در شورای نگهبان با صلاحیت آقای مهندس موسوی مخالفت کرده و به صلاحیت وی برای ریاست جمهوری رای منفی داده اند. این در حالی است که هر دو عضو شورای نگهبان و همزمان عضو جامعه مدرسین حوزه علمیه قم نیز می باشند. قبلاً در رسانه ها آیت اله یزدی زئیس جامعه مدرسین حمایت اکثریت اعضای جامعه مدرسین از آقای احمدی نژاد را اعلام کرده بود که مصاحبه ها و روشن گریهای برخی از اعضای مخالف احمدی نژاد در جامعه مدرسین را در پی داشت. از سویی با عنایت به عضویت همزمان آیت اله جنتی و آیت اله یزدی در جامعه مدرسین و شورای نگهبان و با توجه به جایگاه نظارتی شورای نگهبان بر انتخابات، اینگونه حمایت ها...

دوست آشنا

مطلب خوبي بود و لي جذابيت لازم را نداشت ما جوانان دوستدار مطالب جذاب هستيم

محمدي

مقايسه خاطره هاي اين برادر ارتشي و خاطرات بسيجيان نشان مي دهد كه تفاوت معني داري ميان نگرش ارتشيان و بسيجيان وجود دارد.البته زحمات هيچ كدام از گروه هاي درگير در جنگ غير فابل انكار نيست و همه آن ها درخور تحسين است.

خلیلی

سلام یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادش بخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیر یاد گردان امام سجاد ع- یاد سردار بی سرش یاد فرزند زهرای اطهر یاد فرمانده دلاور گردان-یاد شهدایمظلوم گردان- یاد نیروهای مخلص بسیجی اش یاد اردگاه عرب -یاد چندروز توقف در خسرو آبادقبل از عملیات کربلای 5-یاد شلمچه کربلای ایران زمین -یاد عبادتهاوراز ونیاز اشکها ولحظات وداع قبل از عملیات و........ سالها می گذرد ولی نمیدانم چه سری است که هر وقت واژه ای مرتبط با عشق،جنگ،شجاعت،صفا وصمیمیت ،ایثار ،تربیت را می خوانم یا می شنوم که آه و حسرت ،اشک وخنده ،شرمندگیوبالندگی و..تمام وجودم را فرا میگیرد. تمام مدت حضورم دراین گردان نام آوران بی نشان به چهل روز نمی رسد اما باور کنید این مدت کوتاه چندین هزار برابربیشتر از 42 سال عمرم برایم درس،خاطره ،اشک و آه و...بوده بیشتر تنهایم با را به آن روزها برمیگردم ولی افسوس در آخر با غبطه واحساس شرمندگی وشایذ بیزاری ازخودم بدلیل بی لیاقتی از آن دوران زیبا و آسمانی خارج می شوم. کلاس سوم دبیرستان بودم بعداز طی دوره آموزشی بلافاصله عاشقانه به همراه تعدادی از هم دوره ای ها راهی جبهه شدم .شب ق